ما را نمی توان يافت ، بيرون از اين دو عبرت
يا ناقص الکــــــماليم ، يا کامل القـــــصوريم

امروز هم روزيست مثل همه روزها... به دستان كوچك و انگشتان كشيده ام كه روي كي برد در حال حركت است نگاه ميكنم...قلم در دست گرفتن به شيوه نوين و مجازي!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

امروز چهارشنبه بيست و سوم ديماه است...من يكسال پيش حضور خودم را با شاهكوه،در اين دنياي مجازي آغاز كردم...ليوان دسته دار چايي در دستم است ، همزمان در آرشيو شاهوميگردم، طعم چاي را مزه مزه ميكنم،طعم عجيبي دارد...با آرشيو گردي،ذره ذره ي وجودِ خودم را در طعمِ عجيبِ چايِ بدون قند،مزه مزه ميكنم...آرشيو گرديم حسِ تغيير را در وجودم بيشتر ميكند...فرصت مناسبي است،...نوشته هايي دارم كه با خواندنشان ،خودِ امروزم كمي لبخند تمسخر بر لبش مينشيند!...و نوشته هايي كه با خواندنشان خودِ امروزم قلبش تنگ فشرده ميشود...و نوشته هايي كه خود ِامروزم متعجب ميشود و يا قند در دلش آب ميشود.

در اين يكسال آدمهاي زيادي به شاهو آمده اند و رفته اند،آدمهاي زيادي از شاهو و يا من و نوشته هايم انتقاد كرده اند و يا تشويقم كرده اند...آدمهايي كه بعضي هاشان دوست بودند ، برخي دوست نما،بعضي هاشان عزيز بودند ، برخي عزيزترين،بعضي ها رفيق،عده اي عاشق بودند و بعضي بي نام و برخي با نام مستعار و يا ... همانطور كه در دوستانه گفتم،آدمهاي محترم و دوست داشتني زيادي دور و برم هست،اما خوشبختانه،خيلي كمند كساني كه من بتوانم در مورد اعتقاداتم و يا مشكلاتمو دغدغه هاي فكريم با آنها صحبت كنم.شايد كمتر از پنج انگشت يك دست...و گاهي هم، خودم را براي حل مشكلاتم به آن تعداد اندك ترجيح ميدهم و براي دلتنگي هايم وبلاگ جديدي خلق كرده ام...

نه هر كلكي شكر دارد نه هر زيري زبر دارد

نه هر چشمي نظر دارد نه هر بحري گهر دارد


بگذريم...

بالاخره هر كسي بايد جايي خود را تخليه كند و حرفش را بزند،گاهي به عنوان نويسنده و گاهي به عنوان نظر دهنده. پيش مي آمد كه كسي مي آمد در شاهو  مطلبي را مي خواند ، به مذاقش خوش مي آمد...احسنتي ميگفت يا انتقادي ميكرد و ميرفت... پيش مي آمد كه كسي مي آمد مطلبي را مي خواند و بالا مي آورد...يكبار بالا آوردن را حرفي نيست ولي آدم عاقلي كه زجر عق زدن را تحمل كرده براي بار دوم و سوم و چهارم برنميگردد...عجبا!

وقتي بحث به مسائل شخصي ميكشد،وقتي بحث به تلافي نه شنيدنها ميكشد و غرورهاي مردانه،وقتي بحث به حسادت هاي زنانه ميكشد،وقتي بحث به فحاشي ميرسد ،فقط ميتوان تاسف خورد... خيلي چيزها هست كه برايم هنوز حل نشده است... خيلي چيزها هست كه بايد بدانم و ميخواهم بدانم...فرصتم بسيار كم است و فرصت درگير شدن و حوصله ي حل و فصل مسائل حاشيه اي را ندارم...اما هنوز هم مي خواهم بنويسمزيرا نوشتن به بيشتر شناختنم،بيشتر دانستنم كمك ميكند... اي كاش با دانستن اين موضوع كه همگي زبان و خط الرسمي مشترك داريم،اطمينان ميكرديم كه همه حرف هم را ميفهميم!!...نمي شود اطمينان كرد ديگر...يعني اصلا اطمينان كردن و تكيه كردن به اين موضوع كاريست احمقانه...

مردم ما كه من نيز جزو آنها هستم همواره سعي بر اصلاح يكديگر دارند...حتي اگر خودشان سرشار از ايراد باشند.نمي دانم اين چه اصلي است كه ما دائم در حال اصلاح كردن ديگرانيم؟!!...اما در مورد خودمان ...شايد سالهاي سال زندگي كنيم،حرفهاي خردمندانه بزنيم اما به قول دوستي، بي خرد باشيم و بعدش هم همچون گاو مثنوي در بغداد جان دهيم... بسيار كم سعي مي كنيم كه در تاريكي شمعي روشن كنيم،فقط بر تاريكي لعنت ميفرستيم...

شاهو نيز از اين قاعده ها مستثني نبود ... شايد بسيار خودخواهانه است -شايد كه نه،حتما- اما من اول خودم بايد از نوشته هايم راضي باشم...و بعد هم خوانندگاني كه نوشته هايم را بفهمند("انسان همانند يک کتاب است حتی اگر يک کتاب هم نباشد-يک کلمه است-و با انسانی که مفهوم اين کلمه را تا حدی در می يابد احساس نزديکی ميکند")، نه خوانندگاني كه نفهميده تشويق مي كنند،فقط به خاطر جملات و تشبيهات زيبا و يا خوانندگاني كه نفهميده نفي مي كنند،فقط به خاطر كلماتي غير شرعي يا غير عرفي... و نه خوانندگاني كه پاره اي مشكلات شخصي با نويسنده دارند و نه خوانندگاني كه فقط از روي دوبار خواندن نوشته ها،شخصيت نويسنده را تخمين ميزنند كه بي جنبه است...كافر است(!)...عاقل است...عاشق است...فاسد است...فداكار است...دوست داشتني است...بي ظرفيت است...عميق است...عجبا !!! تاسف!!

خواهي كه سخت و سستِ جهان بر تو بگذرد

بگذر ز عهد سست و سخنهاي سخت خويش

 

 

 

نظر+ يك فنجان چاي

 

/ 0 نظر / 7 بازدید