هذيان

بيدار شدم...سنگين و سرد...با صدای قارقار کلاغها...شهر جالبی داريم...صبح، کلاغها به جای خروسها می خوانند...شب،گربه ها به جای جيرجيرکها نجوا ميکنند و ما، آدمهايش،ساکنينش، مابين ساعتهای طولانی اين دو بانگ، تركيبات كربن را با ولع تمام نفس ميکشيم و خودآگاه و ناخودآگاه به اين می انديشيم که چطور تا انتهای اين همه لحظه و دقيقه و ساعت پيش برويم...زير نگاه اين شهر همه چيز يكنواخت است و روزمره و گنگ...آفتاب طلوع كرده است...باد می دود...ابر جلوی آفتاب قدم ميزند...برف ميبارد...كوه نگاه ميكند...زير ِ نگاه اين كوهِ سپيد همه چيز تازه است و گرم...ذهن نفس ميكشد...من سرم را پايين می اندازم،تا نبينمش(!)...گرمی نگاهش با قدرت نفوذ ميكند،در دلم...غرق در لذت ميشوم ...محو...هوشيار...نــــــــــه...چيزی ميان اين هر دو...تنگناها و دهليزهای افكار...خنكای پيچ خمش...همه آرزوها...منطق ها...بی منطقی ها...هوس ها...شيطنت ها... آدمها...آدمها و آدمها و آدم...وجود ناگزير همه ذهن ها...

/ 0 نظر / 24 بازدید