سق سياه خودم!

شنبه عصر،برادرم داره دماغشو ميگيره،من دارم با افتخار به مامان و برادرم ميگم:تقريبا دو سالی ميشه که سرمانخوردم،اصلا ديگه يادم رفته چطوری قرص ميخورن....هه هه هه

يکشنبه صبح،سرکار،تمام استخوانهام درد ميکنه،گلوم قاچ قاچ شده،انگار يه کم،نزديک دو درجه هم تب دارم.ولی اصلا احساس نمی کنم که مريضم...

دوشنبه،به گفته ی پزشک،ريه هام عفونت کرده،يه کيسه ی بزرگ قرص و شربت و آمپول و سِرم جلوی رومه...

سه شنبه،مامانم دارن با مامان آقای خواستگار، تلفنی حرف ميزنن،خودم را جلوی آينه نگاه ميکنم،چشمام مثه ژاپنی ها شده،لپهام هم مثه دهاتی های تازه از حموم در اومده گل انداخته،دماغم هم که مثه دلقکها!پيش خودم ميگم طفلک مامانم،چقدر زحمت کشيد تا با حرف ردشون کنه،اين بدبختا كه منو با اين قيافه يه نظر ميديدن ....

چهارشنبه، فيلم Proposal رو به سختی و با اعمال شاقه(!) ديدم،آخه آموکسی سيلين به بدنم سازگار نيست و دائم بايد توالت رو برام خالی کنند،ديگه جای خالي برای آمپول زدن هم نمانده و من حسابی کِسل شدم.دارم فکر ميکنم کی منو چشم زده که به اين حال و روز افتادم.عجب چشم شوری هم داره اين بی وجود ...

/ 0 نظر / 13 بازدید